در عصر جنون سرعت و بعد زمان
در دوره ی ارتباط از نوع کلان
نزدیک تر از خودت ندیدیم آقا
لطفا به خودت سلام ما را برسان
خوابیده به گهواره ی ابریشم ابر
لالایی او ترانه ی نم نم ابر
شش ماهه که بود بار خود را بست و
بر دست پدر نشست و شد همدم ابر
روزی که دلم پر شود اندک اندک
آن روز مرا می شکنی تو بی شک
می خندی و می کنی فراموش مرا
این است تمام سرنوشت قلک
آن همهمه ها ، سرسره ها ، فرفره ها
ماندند همه آن طرف پنجره ها
این سمت کنار حسرت کودکیم
من مانده ام و تمام این خاطره ها
این درد سر ندارم و دارم ها
این استرس و غصه ی نان فردا
این ها همه مال تو به من بر گردان
یک ساعت تفریح دبستانم را
تابوت شکسته ای که نامش بدن است
روحی که تمام خاطراتش کفن است
مجموعه ای از حسرت و ناکامی و یاس
این چینی بند خورده هم قلب من است
بهرام نوری گندم آباد
+ نوشته شده در یکشنبه
1390/10/25ساعت 17:22  توسط خدیجه غفاری
|
بر ابرهاي حادثه همواره مي رفت
بغض گلوگيري كه سمت چاره مي رفت
تا چكه چكه از عطش شد دامن آب
از دشت تا هر ناكجا آواره مي رفت
« ذبح عظيمش » از نيايش هاي ليلا
با اشك هاجر ،آه خيس ساره مي رفت
بوي خدا پيچيد در تن / هاي بي سر
بر روي نيزه آيه هاي پاره مي رفت
ماهي كه بر پيشاني شب مي درخشيد
اي واي من آماج سنگ خاره مي رفت
يك قافله دل ، سرو ، دنيايي شقايق
بر شانه هاي خسته ي گهواره مي رفت
با جاده هاي حادثه همواره مي رفت ...
سيده فخرالسادات موسوي
+ نوشته شده در جمعه
1390/09/18ساعت 23:17  توسط خدیجه غفاری
|
عمریست که اتفاق کم آورده ست
از دوری غنچه باغ کم آورده ست
گریه شده سهم همه تا دنیا هست
از داغ رقیه داغ کم آوردهست
تفسیر دلیل زندگی مبهم شد
اوضاع زمین و آسمان درهم شد
بر روی دل شکسته اش قامت بست
ایوب قدش از غم زینب خم شد
خدیجه غفاری
+ نوشته شده در جمعه
1390/09/11ساعت 21:32  توسط خدیجه غفاری
|
وقتي از دست دل من دلتان مي گيرد
ناخودآگاه ، دل تنگم از آن مي گيرد
وقتی از ناز تو آهنگ غزل می سازم
نفسم در لب آواز بنان می گیرد
آه ! جذّابيتت باعث افتادنهاست
دل يك شاخه كي از سيب جوان مي گيرد؟!
چيست فرق قفس و زندگي ام وقتي كه
ديگري دست تو را با هيجان مي گيرد
دلم از منظره ی شهر غم انگيز شما
تا دل دامنه هاي همدان مي گيرد
مي روم بلكه سفر حال مرا خوب كند
از تماشاي من احوال جهان مي گيرد
روح الله ستایش احدی 1387 کرج
+ نوشته شده در چهارشنبه
1390/08/25ساعت 19:12  توسط خدیجه غفاری
|
شبی درخواب خوش دیدم که خطاط حرم هستم
نزن طعنه به ر و یا یم اگر ناچیز و کم هستم
قلم زخم دلم بود و مرکب رو سیاهی ها
برای مشق روزانه خودم تکرار غم هستم
بزن در خون چشمانم زلالش کن پریشانم
اگر می لرزد آقا دستهایم نو قلم هستم
نگاهم روبه درگاهت غریب افتاده در راهت
به تسبیح قدمگاهت همیشه هم قدم هستم
نوشتم ضجه هایم را ندارد زیر آن امضاء
شفاعت کن که انسانی به ظاهر محترم هستم...
زهرا محمودی /زمستان ۸۷
+ نوشته شده در یکشنبه
1390/07/17ساعت 11:2  توسط خدیجه غفاری
|